پرشین بلاگ هم چند ماه بیشتر تحمل ام نکرد...
از این به بعد اینجا هستم :http://sayeban.blogfa.com/
می ایستی رو به روی قاب عکس
و زل میزنی به من
بی که تحقیرم کنی
و می گذاری یک دل سیر نگاهت کنم
بی که مایه ی خجالتت باشم...
راستی چه نعمت بزرگیست؛
این «روبان کوچک مشکی»
من درد زایمان
دارم !
تویی که درون من است ، دیگر بزرگتر از آن شده که بتوانم حمل اش کنم...
پزشک زنان روزنه های وجودم را می کاود
در جستجوی تو
و نمی یابدت!
مادرم میگوید:
شاید سرطان باشد
و دکترها هی عکس میگیرند که غده را بیابند
و نمی یابندت!
اما
من درد زایمان دارم...
تو که رفتی؛
چرا خودت را نبردی از درون من؟
آخ....
من درد زایمان دارم
...
بمان
همان جا زیر درخت اقاقیا بمان.
با هرکه میخواهی حرف بزن ، با هرکه میخواهی بخند
اصلا با تمام دختران زیبای این شهر برقص و هم اغوش شو!
فقط منظره را از من نگیر...
میروی
و قبل رفتنت حتی دست هم تکان نمیدهی
میبینی ام
ولی سر کج میکنی که نفر پشت سری را بهتر ببینی
صدایم را میشنوی
ولی سرت را برنمیگردانی
اینها یعنی
باید فراموش کنم
روزهایی را که
برای دوباره دیدنم
سرت بی اراده بر میگشت...
بی دلیل پرسیدم:چه خبر؟
بی مقدمه خبر را گفت: عشقت ، با فلانی پرید...
خندیدم و گفتم که به هم می آیید،که فلانی خوب است،که خوشحالم...
دروغ نگفتم!
اما کمی
بفهمی نفهمی
دلم مُرد
جان داد
پرپر زد ...