سفارش تبلیغ

ثبت شرکت
صبا


87
ارسال شده توسط سایبان در 87/12/30:: 1:18 عصر

هشتاد و هفتِ خوبی نبود...

بهار در یک واژه خلاصه شد ؛ کنکور ! البته بهترین روزهای این سال هم همون بهار بود چون حداقل میدونستم برای چی زنده ام اما بهار هم با یه خرداد نفرین شده تموم شد با یه 13 خرداد که سایه ی نحسش هنوز رو سرم هست.

تابستون هم شد انتظار تشویش اضطراب و در نهایت دانشگاه!

پاییز فصل عزیز من هم توی یه سرگیجه ی مداوم گذشت ، پاییز اغاز این سوال تکراری اما بی جواب زکجا امده ام امدنم بهر چه بود ... شد و آبان همیشه قشنگ من صرف این شد که بفهمم ادمهایی که دوستشون دارم و فکر میکنم دوستم دارند ، فقط تا وقتی تحملم میکنند که حرفهای باب میلشون بزنم اما به محض اینکه خودم باشم ...

و زمستان اونقدر تکراری و ملال اور بود که چیزی برای گفتن ندارد...

و حالا امیدوارم سال 88 به یمن این عدد زیبا هم که شده ( من عاشق عدد هشتم) ، زیبا باشه..


کلمات کلیدی : گزارش اجمالی!!

ارسال شده توسط سایبان در 87/12/14:: 9:31 عصر

آمدی از انتهای جاده ی امید و مرا به اندازه ی تمام کتاب های عاشقانه ی دنیا امیدوار کردی به دوباره عاشق شدن!!و بی خبرانه تر از پرواز نخستین جوجه گنجشک ها از درخت امیدم پر کشیدی!!کاش به حرمت نگاه اخر ، آهسته آهسته می رفتی ...

                  شربتی  از  لب لعلش نچشیدیم و برفت

                  روی مه پیکر  او  سیر  ندیدیم  و   برفت

                  گویی از صحبت مانیک به تنگ امده بود

                  بار بربست و بگردش نرسیدیم و  برفت

                  شد چمان درچمن حسن ولطافت لیکن

                  در گلستان  وصالش نچمیدیم و  برفت

                  همچوحافظ همه شب ناله وزاری کردیم

                  کای دریغا به وداعش نرسیدیم و برفت


کلمات کلیدی : دل تنگانه

ارسال شده توسط سایبان در 87/12/1:: 9:26 عصر

هیچوقت ستاره نداشتم ! چند بار هم سعی کردم یکی انتخاب کنم ولی همیشه گمشون میکردم ، اصلا انگار قانون ستاره ها همینه که ادمو عاشق کنن و بعد پشت چادر اسمون قایم بشن و به ریش ادم بخندن...

 تازگی ها همه بهم میگن زندگی رو سخت میگیرم ، نمیفهمم منظورشون چیه!

بعضی ها هم میگن مغرورم ، نمیدونم راست میگن یا نه !

کاش یکی به من می گفت کی ام ، کاش یه ایینه می ساختن که توش ادم خودشو می شناخت ، کاش ...


کلمات کلیدی : اراجیف

ارسال شده توسط سایبان در 87/11/14:: 2:8 عصر

من و خدا
من و شیطان
من و تو ...
من در کنار اسمهای بعد از " و " تعریف میشوم ، من برای تو چیزی نیستم اما وقتی با خدا همراه میشوم تو مرا یک قدیس تصور میکنی و آنگاه که همراه شیطانم مرا یک هیولا میبینی ولی آنگاه که با تو ام چه؟ تو مرا همانطور میبینی که خودت را میشناسی اما چه کسی میداند تو خودت را چطور می شناسی ؟!؟! زیاد هم مهم نیست چون تو باز هم مرا نمیبینی  تو اسم بعد از " و " را میبینی ، تو " تو " را میبینی...


کلمات کلیدی : چرت و پرت

ارسال شده توسط سایبان در 87/11/11:: 1:8 صبح

  تکرار خاطراتی که از پشت حجاب یکسال فاصله هنوز زنده اند و نزدیک و ملموس ...

 بهمن ، تو ، بهمن

 بهمن ، من ، بهمن

 بهمن ، برف ، بهمن

 بهمن ، دوری ، بهمن

 بهمن ، حضور ، بهمن

 بهمن ، گریه ، بهمن ...

   و حالا دوباره بهمن شده ! و چقدر متفاوت با پارسال ، انگار آسمون      هم با این نباریدنش میخواد این تفاوت رو به رخ من بکشه...            

    چقدر دلم تنگه واسه نشستن  پشت اون نیمکتها و گوش دادن به حرفهای معلمی که  من رو بهتر از خودم میشناخت کاش میشد روزها رو برگشت کاش میشد کمی فراموشکار شد یا اصلا کاش اون اینقدر خوب نبود 


کلمات کلیدی : بهمن