سفارش تبلیغ
صبا


...
ارسال شده توسط سایبان در 88/12/27:: 2:16 عصر
نیستی
و نبودنت
چیزی کم نمیکند
از عزیز بودنت...

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/12/23:: 4:43 عصر
این همه افتاب
این همه سبزه
پیراهن های استین کوتاه مردانه...
وای نه
داره میرسه
       این صدایِ پایِ جهنمِ خرداده!!


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/12/16:: 3:30 عصر

بعضی وقتها ادم بدجوری دلش میخواد خودش رو برای یکی لوس کنه....
بعضی وقتها ادم بدجوری دلش میخواد یکی نگاهش کنه...
بعضی وقتها ادم بدجوری دلش میخواد با صدای بلند گریه کنه...

من دلم همه ی اینا رو میخواد...


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/11/13:: 1:25 عصر
صدایش میپیچد در گوشم
مدام از خودم میپرسم : صدایش خوب است؟
حسادت زنانه ام نمیگذارد به هیچ نتیجه ی منطقی ای برسم !
اما هرچه که هست ، گوشهای تو این صدا را دوست دارند...
گوشهایت؟
ولی من فقط چشمهایت را دوست دارم! اصلا تا به حال به گوشهایت فکر نکرده بودم!!هیچ شاعری هم ندیده ام برای گوشهای معشوقش شعر بگوید...
پس به من چه که گوشهای تو چه صدایی را دوست دارند.
من از صدایش متنفرم...

کلمات کلیدی : صدایش

ارسال شده توسط سایبان در 88/11/12:: 5:57 عصر

نگاهت میکنم
چشمهایم که از تو لبریز باشد
دنیا زیباست...

نگاهت میکنم
نمی بینی ام
واین همان چیزیست که از خدا خواسته ام...

 


کلمات کلیدی : نگاه

ارسال شده توسط سایبان در 88/11/6:: 12:35 عصر

ماه ها پیش اس ام اس زده بود : کی میرسی؟ _جزوه میخواست_
هرچه میکنم دلم نمی اید حذفش کنم؛ نامش بوی جان میدهد....*
رقیب  است که باشد 
هرچه تو را به یاد من بیاورد زیباست...


___________________________________
*نام او رفته است روزی بر لب جانان به سهو/اهل دل را «بوی جان» می اید از نامش هنوز
(بیتی از حافظ با گذاشتن او به جای من برای تفهیم مطلب)


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/10/29:: 4:16 عصر

امروز چند ثانیه بیشتر نگاهت کردم!
خدا به خیر کند دلتنگی امشب را....

 


کلمات کلیدی : دلتنگی

ارسال شده توسط سایبان در 88/10/20:: 7:48 عصر

از کنارم رد میشی
مثل همیشه نگاهم را میدزدم
و به این فکر میکنم
در نگاهت از چه میگریزم؟
تحقیر یا ترحم؟

چه خوب که شما که اینها را میخوانید مرا نمیشناسید!!!
چه خوب که اینجا از مزخرفاتی مثل شخصیت و غرور خبری نیست!!!

چقدر حقیر شده ام
چقدر...


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/10/18:: 1:19 صبح

دلم میخواد برم یه جایی که هیچ ادمی نباشه
برم یه جایی که هواش یه نمه سرد باشه
و بارون بیاد
یه کرسی بذارم وسط اتاق
با یه فلاسک چای
یه عالمه کتابای قشنگ بخونم
و کم کم

فراموش کنم که انسانم
که هم نوعانم در عذابند
که شاید خدا یادش رفته ما هنوز زنده ایم
که هیچ چیز و هیچ کس نمیتونه کاری برامون بکنه...


کلمات کلیدی : کرسی