سفارش تبلیغ
صبا


ارسال شده توسط سایبان در 87/5/14:: 10:34 صبح

نمیدونم چرا دنیا و آدمهاش اینقدر غیر قابل پیش بینی شدند ! شاید هم همیشه همین بوده و من نمیدونستم ..
یه وقتایی که فکر میکنم اوضاع بده یهو همه چی خوب میشه و برعکس یه وقتایی که فکر میکنم اوضاع عالیه و حساب همه چیزو کردم  یهو همه چیز میریزه به هم !!

اولش 48 روز صبر میکنم که بهترین موقعیت رو واسه دیدنش پیدا کنم بعد یهو همه چی عوض میشه و توی یه موقعیت نامناسب میبینمش اما اون اونقدر خوب برخورد میکنه که از شادی بال در میارم و فقط چند روز بعد سر یه مکالمه تلفنی که 3 بار باهاش هماهنگ کردم  اونقدر بد شروع میکنه که یک صفحه حرفی رو که برای گفتن تنظیم کردم  فراموش میکنم و فقط به زور یه سوال مسخره که اون جوابش رو نمیدونه میپرسم و حتی اونقدر یخ میکنم که بارقه های کوچیک محبتش رو حس نمیکنم و نمیفهمم داره سعی میکنه دلم رو نشکونه  وتازه وقتی گوشی رو قطع میکنم میفهمم چقدر احمقم....

ضایع شدن خیلی بده مخصوصا اگه آدم پیش خودش ضایع بشه همین که هیچ کس نیست که به آدم بخنده واسه فکرای صد تا یه غازش ، خودش از هر تحقیری بدتره انگار یکی مدام تو گوش آدم میگه : وای نکنه بقیه بفهمن چی فکر میکردی چی شد !!! و اینجاست که آدم  پیش خودش کوچیک میشه ! یعنی میفهمه چقدر کوچیکتر از اونیه که فکر میکرده  مثل کسی  که برای اولین بار خودش رو تو آینه دیده و فهمیده خیلی زشت تر از اونیه که فکر میکرده !!

با تمام این حرفا همیشه لازمه  یکی باشه که آدم دوستش داشته باشه  یکی که اونقدر بزرگ باشه که وقتی تو رو تو خودت میشکونه اصلا به ذهنش هم نرسه که تو هستی یا ممکنه حداقل برای خودت هم که شده کمی مهم باشی یکی که چه بخواد چه نخواد محبت هاش  برای تو ترحّمه یکی که .... نه ! اصلا مهم نیست چه جوری باشه فقط یکی باشه.....
 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 87/5/8:: 1:31 صبح

دلم هوای حافظ داره دلم میخواد یکی بخونه و من فقط گوش کنم! دلم هوای کلاس ادبیات داره ، از روزی که با حسرت از روی نیمکت اون کلاس بلند شدم و برای نشکستن غرورم قبل از اینکه بغضم بشکنه سرد و سنگین گفتم  خداحافظ   دیگه زندگی نکردم هر چی بود تکرار تلخ حوادث بود و حسرت یه لحظه سر اون کلاس نشستن ...

 

هواپیما ها ساخته میشن که آدها رو برسونن به مقصدشون و لابد خیلی مسخرس که یکی همون اول راه عاشق هواپیما بشه!  نه ؟ ولی خب برا اونی که عاشق پروازه رسیدن چه فایده ای داره؟ به هر حال من رسیدم و از بد حادثه تنها سهمم از بزرگ شدن هیکلی بود که نمی شد برای همیشه موندن زیر هیچ صندلی ای قایم اش کرد !! و من پیاده شدم و تنها واژه ای که بلد بودم خداحافظ بود!! اما خودم رو سرزنش نمیکنم ، من برای حرف زدن ساخته نشدم و خب باید پذیرفت که حتی آدمهای معمولی هم اونقدر بیکار نیستند که برای خوندن حرفای تو چشمهای یه دختر آروم و سرد یه لحظه تامل کنند دیگه چه برسه به خلبان خسته ی پرواز ما با اون همه دختر بچه شیطون که دورش جمع شدن !! آره باید بگم همون نگاه مهربون لحظه آخر هم از سر من زیاد بود...

 

راستی واژه ها چه نعمت های بزرگی هستند !! اگه نبود واژه ی قشنگ  ارادت  نمیدونم چطور باید حس عجیبم رو به اون وجود مقدس تعریف می کردم تا هم حق مطلب رو ادا کرده باشم و هم تو برزخ  سوءتفاهم ها گیر نکنم...  

 

                  پس :

                           خدایا شکرت...       


کلمات کلیدی :