سفارش تبلیغ
صبا


ارسال شده توسط سایبان در 88/9/26:: 4:7 عصر

این روزها عجیب حس میکنم
یکی نگاهت را مال خود کرده
نه اینکه عاشق شده باشی ، نه
گمانم ازدواج کرده ای!
حساب عشق و ازدواج خیلی از هم جداست ...

ادم نمیتواند با کسی که برایش شعر میگوید ، زندگی کند !

شاید هم اینطوری باشد :

ادم نمیتواند برای
کسی که باهاش زندگی میکند ، شعر بگوید
...

 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/9/8:: 10:7 عصر

تولدت شد
من ذوق کردم و برایت « ورساچه » خریدم
از فردا
دختران کلاس
یکی یکی
بوی ورساچه گرفتند!!

تصمیم ام را گرفته ام :
سال اینده برایت عطر نمیخرم...


کلمات کلیدی : ورساچه

ارسال شده توسط سایبان در 88/9/4:: 10:20 صبح

امروز برای اولین بار سیگار کشیدم
تجربه ی جالبی بود
دارم فکر میکنم ایا پشت ان حلقه های دود شبیه تو شده بودم؟
تصور لذت بخشی ست!
اخرش کار خودت را کردی
انقدر ایستادی رو به رویم و ان استوانه ی لاغر را بوسیدی که مجبورم کردی طعم تلخ و تندش را تجربه کنم ، خودمانیم بد هم نبود ...
شاید باز هم ....
نمیدانم

(نوشته شده در اول اذر 88)


کلمات کلیدی : سیگار

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/30:: 9:23 عصر

ابان من داره اخرین نفس هاشو میکشه...
این ابان هم گذشت
بی عشق ...
نمیدونم چند تا ابان دیگه فرصت دارم واسه عاشق شدن...

ابان خوبی بود
امروز با بچه ها رفتیم پیتزا خوردیم و درباره ی خواستگار زهرا حرف زدیم
پنجشنبه تولدم بود ، بچه ها اومدن پیشم ، خیلی خوش گذشت
هفته ی قبل هم یه جشن سه نفره برای تولد یه عزیزی گرفتیم که خودش خبر نداره
اتفاقای خوب دیگه ای هم افتاد که برای خودم مهمه
مثل بوق زدن یه ماشین... (نمیتونم توضیح بیشتری بدم )

خداحافظ ابان من...


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/14:: 7:46 عصر

به دخترم بگویید:
مهم نیست نجیب باشی
مهربان باشی
صادق باشی
و...
مهم این است که زیبا باشی
خوب عشوه کنی
قشنگ حرف بزنی
و...

البته اگر میخواهی عزیز باشی
مورد احترام باشی
و شاید  ...  خوشبخت باشی!!!


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/13:: 10:47 صبح
حالم چقدر بده!!
یه اشتباه نادانسته و تحمل تمسخر دیگران
یه مسئولیت ناخواسته و تحمل بار سنگینش
یه وظیفه ی سنگین و سردرگمی برای انجامش
...
راست میگن که بزرگ شدن درد داره ...

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/10:: 10:42 عصر
حکایت غریبیست
_ زیبایی تو را میگویم _
همچنان که چشم هایم را مینوازد
قلبم را میخراشد!
حکایت غریبیست...
دلم برایت تنگ میشود ولی دیدنت حالم را خوب نمیکند
چقدر سرت شلوغ است
چقدر تنهایی
چقدر گیج میشوم وقتی به تو فکر میکنم
چقدر خوشحالم که هستی
که مغروری
که ابان می بارد
که تنهایم...

کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/8:: 9:51 عصر

همیشه عاشق عدد هشت بودم

عاشق یه ستاره ی هشت پوش

عاشق ماه هشتم سال

عاشق روز هشتم ماه

دلم میخواست یه جوری 8/8/88 رو برا خودم جاودانه کنم

ولی هیچ راهی به ذهنم نرسید....

چند ساعت دیگه این روز رویایی تموم میشه

و من فقط یه پست با این تاریخ تو وبلاگم دارم

فقط همین...

 


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/6:: 10:30 صبح

آبان بارید
خدایا شکرت
خدایا شکررررررررررت
خدایا شکررررررررررررررررررررررت

دیروز تو هوای خیس خنک بعد از بارون با مونا و فاطمه راه رفتیم ، حرف زدیم ، خندیدیم ، نسکافه خوردیم و یه جشن آبانی گرفتیم...

خدایا خیلی دوستت دارم خیلی...


کلمات کلیدی :

ارسال شده توسط سایبان در 88/8/4:: 8:10 عصر

آبان من
عزیز زرد پوش من
همدم گریه های پاییزی من
خوش آمدی...
اما بگو :
چه بر من گذشته که این بار
تو نیز غمبار آمدی...
آبان من
چرا نمی باری؟
نمیبینی چه بی قرار صدایت هستم
ببار که دختر آبان سخت دلگیرست
ببار که دختر آبان سخت بیمناک ست
ببار که دختر آبان سخت تنهاست...

این غم را پایانی هست؟!؟


کلمات کلیدی :

   1   2      >